نسخه شماره 219 - 1388/09/30 - 8 صفحه
صفحه اصلي شناسنامه
آرشيو

ارتباط با ما
جستجوي پيشرفته
برو
سایت های مرتبط نمایشگاه تصاویر


نشانه عشق


دستبند طلاي دردسر ساز


شعر


گام‌هاي پرتوان


 نشانه عشق  

پسري جوان که يکي از مريدان شيفته شيوانا بود، چندين سال نزد استاد درس معرفت و عشق مي آموخت. شيوانا نام او را "ابر نيمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقيه شاگردان نيز او را به همين اسم صدا مي زدند. روزي پسر نزد شيوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمي داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شيوانا از "ابر نيمه تمام" پرسيد:" چطور فهميدي که عاشق شده اي؟!" پسر گفت:" هرجا مي روم به ياد او هستم. وقتي مي بينمش نفسم مي گيرد و ضربان قلبم تند مي شود. در مجموع احساس خوبي نسبت به او دارم و بر اين باورم که مي توانم بقيه عمرم را در کنار او زندگي کنم!" شيوانا گفت:" اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نيز مجبور است به پدرش در کار آشپزي کمک کند.

 آيا تصور مي کني مي تواني با کسي ازدواج کني که براي بقيـه همکلاسي هايت غذا مي پزد و ظرف هاي غذاي آنها را تميز مي کند." "ابرنيمه تمام" کمي در خود فرو رفت و بعد گفت:" به اين موضوع فکر نکرده بودم. خوب اين نقطه ضعف مهمي است که بايد در نظر مي گرفتم." شيوانا تبسمي کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر و التهابي گذرا بيش نيست و بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!" دو هفته بعد "ابر نيمه تمام" نزد شيوانا آمد و گفت که نمي تواند فکر دختر آشپز را از سر بيرون کند.

هر جا مي رود او را مي بيند و به هر چه فکر مي کند اول و آخر فکرش به او ختم مي شود." شيوانا تبسمي کرد و گفت:" اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخيم و کلفت شده است. به راستي بد نيست که همسر تو فردي چنين زشت و خشن باشد. آيا به زيبايي نه چندان زياد او فکر کرده اي! شايد علت اين که تا الان ترديد کرده اي و قدم پيش نگذاشته اي همين کم بودن زيبايي او باشد؟!" پسر کمي در خود فرو رفت و گفت:" حق با شماست استاد! اين دخترک کمي هم پير است و چند سال ديگر شکسته مي شود.

آن وقت من بايد با يک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!" شيوانا تبسمي کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر است و التهابي گذرا بيش نيست پس بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!" پسرک راهش را کشيد و رفت. يکي از شاگردان خطاب به شيوانا گفت که چرا بين عشق دو جوان شک و ترديد مي اندازيد و مانع از جفت شدن آنها مي شويد. شيوانا تبسمي کرد و پاسخ داد:" هوس لازمه جفت شدن دو نفر نيست. عشق لازم است و "ابر نيمه تمام" هنوز چيزهاي ديگر را بيشتر از دختر آشپز دوست دارد."

يک ماه بعد خبر رسيد که "ابر نيمه تمام" بي اعتنا به شيوانا و اندرزهاي او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسري خود انتخاب کرده است و چون شغلي نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است. يکي از شاگردان نزد شيوانا آمد و در مقابل جمع به بدگويي "ابر نيمه تمام" پرداخت و گفت: " اين پسر حرمت استاد و مدرسه را زير پا گذاشته است و به جاي آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزي رفته است.

جا دارد او را به خاطر اين بي حرمتي به مرام عشق و معرفت از مدرسه بيرون کنيد؟!" شيوانا تبسمي کرد و گفت:"ديگر کسي حق ندارد به کمک آشپز جديد مدرسه "ابر نيمه تمام" بگويد. از اين پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از اين به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسيد. همه اين درس و معرفت براي اين است که به مرحله و درک "تمام آسمان " برسيد. او اکنون معناي عملي و واقعي عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است."


 دستبند طلاي دردسر ساز  
نويسنده : لعيا اعتمادي

از درس تاريخ بدم مي‌آمد و از هر چي که مربوط مي‌شد به تاريخ؛ از معلم تاريخ گرفته تا آقا محمد خان قاجار و عهدنامه ترکمنچاي و آق قويونولوها و قره قويونولوها و هر چي که اسمي از تاريخ داشت. اصلاً وقتي معلم تاريخ مان را مي‌ديدم ياد خانم تنارديه مي‌افتادم بخصوص با آن صورت عصباني و گوشت آلودش و آن عينک ته استکاني سياهي که بيشتر وقت‌ها تا روي نوک دماغ پايين مي‌آمد. آن روز هم دوشنبه بود و ما تاريخ داشتيم. خانم محمودي طبق معمول دفتر کلاس را گرفته بود توي دستش و با چشم‌هاي لوچش، از پشت آن عينک سياه کائوچويش مشغول شکار بچه‌ها از پشت ميز ما بود. من هم سرم را پايين انداخته بودم و توي جلد کتابم نقاشي مي‌کشيدم و زير لب دعا مي‌کردم که خانم از من نپرسد. هنوز تو حال و هواي خودم بودم که صداي خانم محمودي توي کلاس پيچيد. - شما! رد انگشت خانم را که گرفتم، ديدم دارد به من اشاره مي‌کند. کمي خودم را جابه‌جا کردم و بي‌خيال سرم رابه طرف مژگان، که بغل دستم نشسته بود، خم کردم. - مژگان، مژگان خانم داره صدات مي‌کنه. مژگان تکاني به هيکل چاق و تپلش داد.

- ... ... بله خانم. خانم چشم‌هاي لوچش را تنگتر کرد و زل زد تو صورت مژگان. - نه، با شما نيستم. با ايشون هستم و مرا نگاه کرد. آب دهانم را قورت دادم و به نسرين که روي ميز جلويي نشسته بود، گفتم: «نسرين، نسرين، نسرين حواست کجاست، خانم داره تو رو مي‌گه.» نسرين برگشت عقب و نگاهم کرد. بعد انگار که سر سفره‌ي عقد نشسته باشد و بخواهد آخرين بله را بگويد، آنچنان بله بلندي گفت که بچه‌ها همه زدند زير خنده. اخم‌هاي خانم محمودي رفت تو هم. - خانم با شمام، چرا خودتون رو مي‌زنيد به نفهمي. صداي ملچ و مولوچ مهشيد از ميز پشتي بلند بود.

کتابم را انداختم روي زمين و به بهانه‌ برداشتن آن رفتم زير ميز و يواش طوري که کسي متوجه نشود، گفتم: «مهشيد، آهاي مهشيد.. گامبالو با توأم، حواست کجاست. خانم داره صدات مي‌کنه.» مهشيد با همان دهان پر که تکه‌هاي سالاد الويه از آن زده بود بيرون، گفت: «از کجا مي‌دوني، شايد داره تو رو صدا مي‌زنه. آخه داره به ميز شما اشاره مي‌کنه.» با قيافه حق به جانبي گفتم: «آخه خنگ خدا، خانم با اين چشم‌هاي لوچش کي تا حالا ميزها رو تشخيص داده که اين بار دومش باشه.» و دستم را چند بار جلوي صورتش تکان دادم؛ درست مثل بابا وقتي که مي‌خواست ما را مجبور به انجام کاري کند. مهشيد همانطور که دستبندم را نگاه مي‌کرد، گفت: «چه قشنگه، طلاس؟» - معلومه، بابام روز تولدم برام خريده. و باز دستم را جلوي صورتش تکان دادم.

 در همين لحظه صداي خانم محمودي بلند شد. - چرا اين همه فيس فيس مي‌کني. با زبان خوش مي‌آيي، يا خودم بيام سراغت. مهشيد با ترس گفت: «نه خانم. اومديم. نمي‌خواد شما زحمت بکشيد.» اين بار خانم دفتر کلاس را محکم کوبيد روي ميز، و عينک ته استکاني سياهش را که، تا روي نوک دماغش پايين آمده بود، بالا زد. - با تو نيستم. با ميز جلويي تون هستم. مژگان تا اين حرف را شنيد، گفت: «خانم ما؟» خانم گفت: «نه، اون که دستبند طلا دستشه!» اين حرف که از دهان خانم بيرون آمد، بچه‌ها انگار که بخواهند جواب سوالي را بدهند، يک‌صدا گفتند: «مه... تاب.» از ترس دهانم خشک شده بود. به هر زوري بود، گفتم: «من؟» خانم با چشم‌هاي گردشده، نگاهم کرد. - پس نه، من. بلند شدم تا بروم. صداي مهشيد را از پشت سر شنيدم. - مژگان دستبند مهتاب را ديدي؟ روز تولدش، باباش براش خريده... دستبند را نگاه کردم. آرزو کردم که اي کاش دستبند مامان را برنداشته بودم.


 شعر 

 حرف اول :

نقطه مي تواند يک جمله ي زيباي شاعرانه باشد.

نقطه مي تواند يک نگاه قشنگ به زندگي باشد.

 نقطه مي تواند حتي سکوت عميق يک کودک باشد

وقتي به دور دست ها خيره شده است

و دارد خيال مي بافد .

نقطه هايي کوچک که آغاز اتفاق هاي بزرگ اند .

 نقطه، نقطه ... و

" قرمز هميشه انار نيست "

 از نقطه شروع شده بود . *

 آلمـــا حيدرپور

 شعر هفته :

من بي صدا به حال خودم گريه مي کنم

در سوگ ارتحال خودم گريه مي کنم

 من احتمال مي دهم از دست رفته ام

 از دست احتمال خودم گريه مي کنم

مردم! شما چرا نگرانيد 

 من که با، اين چشم هاي لال خودم گريه مي کنم

 مال تو شد عزيز! تمام دلم،

 دلم، از اين که نيست مال خودم گريه مي کنم

مي پرسم از خودم که تو هم مبتلا شدي؟!

 در پاسخ سوال خودم ؛گريه مي کنم!

 * سيد مهدي جليلي

حرف آخر : خاطراتي را به ياد مي آورم

از روز هايي که بعد از اين مي رسند

روزي که تو را خواهم ديد

و شعر هايي که سروده ام مصداق پيدا مي کنند

* نويد رضا


 گام‌هاي پرتوان 

قانون جذب، قانون طبيعيت است و درست همچون قانون جاذبه، بي غرض. هيچ چيز نمي تواند وارد تجربه ات شود، مگر آن را از طريق افكار سمج احضار كني. اولين گام در خواست كردن است. از كائنات در خواست كن. بگذار كائنات بداند تو چه مي خواهي. كائنات در قبال افكارت واكنش نشان مي دهد. گام دوم باور است. باور كن كه از قبل آن مال خودت است. من داشتن هر آنچه را دوست دارم، اعتقاد راسخ مي نامم. ناديده ها را باور كن.

 بيشتر اوقات، وقتي اوضاع بر وفق مرادمان نباشد، كلافه مي شويم. ما نااميد مي شويم و شك دودلي به خود راه مي دهيم. همين دودلي احساس يأس ايجاد مي كند. اين شك را از خودت دور كن. اين احساس را شناسائي و آن را با احساس اعتقاد راسخ جايگزين كن. «مي دانم كه در راه است.» گام سوم و گام نهايي روند، دريافت است. در اين مورد احساسي فوق العاده داشته باش. احساس كن كه خواسته ات برآورده مي شود. همين حالا آن را احساس كن. آشكار شدن هر آنچه تو بخواهي براي كائنات مستلزم صرف وقت نيست. «ليزا نيكولز»